سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
اگر بردبار نیستى خود را به بردبارى وادار چه کم است کسى که خود را همانند مردمى کند و از جمله آنان نشود . [نهج البلاغه]

منو وتووقاصدک


خاطره ی دیگری از زبون معصومه خانم فتح اللهی :

 

یکم هم خاطره خوب بگم،یه روز تابستونی تو فرودگاه منتظر پرواز بودیم برای سفر مشهد.

با پدرم که مشغول صحبت بودیم یه دفعه یک پسر جوانی پرید جلوی پدرم و دست پدرمو گرفت و بوسید ما ایشون رو نمیشناختیم.

ایشون شروع کرد با بغض صحبت کردن و کلی ابراز محبت و لطف  کردن...

اونجا خیلی حال پدرم به خاطر قدر شناسی و حال من به خاطر افتخار به پدرم خوب بودو این خاطره همیشه تو ذهن من حک شده...:))

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن:پی نوشته این بارم یکم ناراحت کنندست خب اخه شاید این وبلاگو برای همیشه تعطیل کنم... حداقل شاید برای یه مدت مثلا یک ماه نباشم...خب چه میشه کرد؟!التماس دعای فراوون برای بنده حقیر رو دارم...بااجازه...

دلتنگshz

یا حیدر...

 



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: یکشنبه 95/3/30::: ساعت 8:0 عصر


فقط دو روز مانده تا رسول خدا...

صدا کند نوه اش را کریم آل عبا...

.

.

.

سائلان کاسه به دست همگی جمع شوید...

چند روز دگر آقای کرم می آید...

.

.

.

برسانید به مسکین خبر شاد مرا

اندکی مانده کریم دیده گشاید به جهان...

.

.

.

رمضان سیزدهم طعم دهانم عسل است...!!

سیزده سن جگر گوشه مولا حسن است...

.

.

.

رمضان سیزدهم چون سیزده ماه رجب

تا به افطار دم وذکر علی میگیرم...

.

.

.

دلتنگ

التماس دعا

یا حیدر...

                                                                                                                                                                                                             



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: یکشنبه 95/3/30::: ساعت 3:13 عصر


ظلم فقط با دعا از بین نمیرود...

ما بچه حزب اللهی ها،نهایت ظلم ستیزیمون شده است دعا برای نابودی ظالم،

خییییلی هم که ظلم ستیز شویم،بلند آمین میگوییم در پس دعا های نابودی ظلم...!! ://

هیئت هاو جلسات منا جات و اعتکاف ها و شب های قدر و...

شده اند ارامش بخش برایمان، شده دلگرم کننده که ما بچه هیئتی و بچه حزب اللهی هستیم...

کسی بلند گفت:

برای  نابودی امریکا،داعش و اسرائل صلوت.

 حضرت آقافرمودند:

اگربا صلوات نابودمیشوند ما 10 تا بفرستیم...

برای  نابودی ظلم باید قیام کرد که ما حالش را نداریم...:|||||

حسش نیست...

://

«پشت سنگر کنگر خورداهه،لنگر انداختاهه»

 با یک صلوات ظلم ستیزانه شتلق همگی میخوابیم...

اخر همگی خسته ایم...

بیچاره آقا...

.

.

.

 

.

.

دلتنگ...

التماس دعا

یا حق...



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: شنبه 95/3/29::: ساعت 7:40 عصر


ار جمعه های  بی تو چه دلگیر میشوم

جان خودم ز جان خودم سیر میشوم

با هر نفس که میکشم اقرار میکنم

از این نبودنت بخدا پیر میشوم

.

.

.

هزاران چشم یعقوب کور گشته کور گشته از فراغت

نمی اید چرا پیراهنت بر سوی کنعان؟!!!

.

.

.

باخبال تو به سر بردن اگر هست گناه

باخبر باش که من غرق گناهم  هرشب

.

.

.

دارم غروب جمعه به این فکر میکنم

این هفته هم گذشت ندیدم نگار را

من مطمئن شدم که دلت را شکسته ام

وقتی شکستم ان همه قول و قرار را

.

.

.

به نفس های تو بند است مرا هر نفسی

سایه ات از سر ماکم نشود حضرت یار

.

ً.

.

ای که شیرین است نامت چون عسل

هر طلائی جز شما باشد بدل

خاک پایت سرمه چشمان ما

یوسف زهرا کجایی العجل

اللهم عجل لولیک الفرج

.

.

دلتنگ...

التماس دعا 

یا مهدی عج



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: شنبه 95/3/29::: ساعت 5:56 عصر


یک خاطره از دوست  عزیزم معصومه فتح الهی فرزند جانباز قطع نخاعی و قطع دوپا صیاد فتح الهی که در گیلان غرب در عملیات بیت المقدس یک جانباز شدن خب بریم سراغ  اصل مطلب:

معصومه میگه:

من به دلیل شرایط پدر باید رانندگی کنم،یه روز که دنبال کار های بابا رفته بودم که از صبح تا ظهر  بیرون بودم یه دفعه دیدم ماشین های بغلی  بوق میزنن اول متوجه نشدم  بعد دیدم که انگار مشکلی برای ماشین پیش اومده راستش من اونموقع اطلاع زیادی از وسایل فنی نداشتم  بعد یه آقایی به بابام گفت:

حاج  آقا ماشین جوش اورده باید یکم آب بریزی توش ،

 

اون  موقع بابام تو چشمام نگاه کرد

ومن یه شرمندگی رو تو چشماش حس کردم...

منم کلی هول کرده بودم و ترسیده بودم...اخه  کاری از دستم بر نمیومد...

تا این که یه بنده خدایی اومد وکمکم کرد.

نمیدونم اون  لحظه تو دل پدرم چی گذشت ولی فک کنم ازاین که نمیتونست کمکم کنه خیلی ناراحت شد...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پ.ن1:در اینده  خاطراتی از دوران جنگ آقای فتح الهی مینویسم ان شاالله...

پ.ن2:پیشاپیش تولد ابجی مژگانم مبارک:))

دلتنگ....

التماس دعا...

یاحق ...

 



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: شنبه 95/3/29::: ساعت 1:19 عصر


این متنی  که خواهید خواند مقدمه ای بوده که معصومه جان برای شروع انتخواب کرده:

مهلا جان اولین چیزی که میخوام راجبش بگم مظلومیت جانبازان است.واقعا مظلوم هستن و توقعشون کم.با این که یک عضو یا چندعض رو از دست دادن ولی وقتی بهشون میگی چی میخوای؟میگن هیچی...با کلی دارو و قرص آرامبخش میخوابن ولی وقتی نگاهشون میکنی هیچ وقت خودشونو نباختن...

جانبازای ...قطع نخاعی که ففط یارشون یه ویلچروسقف بالای سرشونه.از خیلی خواسته هاشون گذشتن.واقعا بیشتر آسیب رو به نظر من غرزندان و همسرانشون میبینن چؤن همسرانشون باید هم زمان هم مادر باشن هم پدر و این کار واقعا صبر بالایی میخوادکه کل مسئولیت های زندگی رو به تنهایی بپذیری و فرزندان هم بالاخره دلشون میخواد پدرشون مثل پدرای دیگه باهاشون بیادخرید،سفر،پارک،مدرسه و جاهایی که لازم باشه،اما فرزندان جانباز همه این ها رو همیشه حسرت داشتن به خصوص بکه های جانبازان قطع نخاعی...

معصومه جان فرزند جانباز قطع نخاع و قطع دو پا هستن .  همون دختری که شاید با تعریف این ها حاله اشکی توی چشماش نشسته...همون دختر دل شکسته ای که بعضی ها به اسم دانشجوی سهمیه ای میشناسنش...همون دختری که وقتی شما با آرامش توی خونه  بودی و تنها دقدقه فکریت درس و دانشگاه بود اما اون دنبال قرصای ارامبخش برای پدرش میگشت...بعضی چیزهارونمیشه نوشت باید درک کرد...بعضی حس ها رو نمیشه منتقل کرد ...

دلتنگ

التماس دعا

یا حیدر...

 



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: جمعه 95/3/28::: ساعت 3:25 عصر


چندوقت پیش  وقتی داشتیم با هستی توی پارک قدم میزدیم چشممون خورد به یا جانباز که یکی از پاهاشو از دست داده بود و یه دختر خانمی که فکر میکنم دخترشون بود کنارش نشسته بود...

یهو دلم یه جوری شد گفتم اخی خیلی سخته ادم اعضای بدنشو از دست بده...

دیهو یکی از دودختری که روی نیمکت کنار ما با ظاهر نامناسبی نشسته بودن با عصبانیت کفت:هیچم گناه ندارن یه پاشو داده در عوض هرماه بدون هیچ زحمتی هم خودشون هم زنشون حقوق میگیرن  تازه  خوشبحال بچه هاشم میشه ما ککلی شهریه دانشگاه میدیم اونا خیلی راحت با سهمیه میان دانشگاه...

وواقعا عصبانی شدم چرا باید طرز فکر یه ادم درباره یه جانباز این باشه چرا باید دربارهدختری که عمر پدرشو با یک پا و یا عصا زیر بقلش میشناسه اینجوری فکر کرد خانواده جانبازان  کم سختی نمیکشن...

اون روز به خودم قول دادم بنویسم از دل شکسته یه دختر...از خستگی های یه پدر...از پدر بودن یه مادر مینویسم به عشق تمام جانبازان...

 

امینویسم از زبون دختر یه جانباز...دختری به اسم معصومه...مینویسم از تموم حسرتای بچگیش...از تمام وقت هایی که توی مدرسه شغل پدرشو پرسیدن و اون فقط گفت:جانباز...از خاطراتش از پدر و ویلچرو مادری که براش هم پدری کرده هم مادری...برای پدری که ارزوشه موهای دخترشو نوازش کنه،دخترشو در اغوش بگیره،پدری که با همه سختی  ها خم به ابروش نیاورد...از دل یه مادر و خستگی  به دوش کشیدن تمام کار های منزل...

شاید بتونم قطره ای از درد دل همه شونو بنؤیسم...ان شاالله

دلتنگ...

التماس دعا

یا حیدر...

 



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: جمعه 95/3/28::: ساعت 2:55 عصر


خدایا...

میدانب اگر وجود نازنینت را هر لحظه کنارم حس نمیکردم و استشمام رایحه حضورت پشتوانه ی قدم هایم نبود،بی تردید این روزها

گرمای بی امان زیر چادر مشکی ام را تاب نمی آوردم

ممنونم مهربان ترینم...

ممنونم که هستی...

 

.

.

.

.

.

.

.

 

 

پ.ن1:کلی گله و گلایه آماده کرده بودم!

میخواستم از شلیک پی در پی  متلک ها به سویم بگویم و یکسری چیز های دیگر.

آبجی کربلائیم گفت نگویی بهتر است...

باشد...

نمیگویم...!!

اما فقط یک جمله 

اگر نگویم دلم آرام نمیگیرد:

«کسی حق ندارد به انتخواب من توهین کند»

.

.

.

پ.ن2:خداجون...امسال ماه رمضون خیلی گرمه لطفا حواست به آبجی  چادریا باشه...

حواشونو حسابی داشته باش...

.

.

.پ.ن3:تولدم مبارک...این قرار بود پی نوشته اول باشه ولی خب امروز انقدر اعصابم خورد بود که...ممنونم از همه عزیزانی که تولدمو تبریک گفتن  خب...چند روزی میگذره از تولدم چون این چند وقته سرم شلوغ بود و حال پست گذاشتن نداشتم...از دوستای گلمم بخاطر همه زحماتشون ممنونمبخصوص از مبینا جون،هستی جون،ندا جون و بقیه...عاشق دوستامم...

.

.

.

.دلتنگ

التماس دعا...

یا حیدر...

 



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: دوشنبه 95/3/24::: ساعت 6:31 عصر


امتحان انشاء داشتیم،توراه برگشت سعدیه هم به منو خانم های «ر»پیوست.

خانم«ف-ر»وخانم«ن-ر»باهم رفتن منو سعدیه هم پشتشون باهم داشتیم مرومدیم و گرم صحبت بودیم:))

سعدیه دوتا ابجیشم اورده بود مدرسه چون اون روز کسی خونشون نبود که ازشون نگه داری کنه.

تو این حالو هوا ابجی کوچیکه که گویا مرغش یه پا داشت شروع کرد اصرار کردن که خسته شدم یکی باید منو بقل کنه(این اخلاقش کپه خواهر منه )خلاصه سعدیه هم بقلش کرد.دختر شیطونی به نظر میرسید از اون جاییه عاشق بچه های شیطونم اسمشو پرسیدم...

اسمشو گفت(اسمش یادم نیست د:ی)منم گفتم وای چه اسم نازی مثل خودت خوشگله.

اونم گفت:مرسی

منم شاعر درونم برگشت در جواب گفت:«سوارخرسی»

اونم نامردی نکرد و گفت:ابجی ابجی به من میگه سوار خرسی:)))

 

لا الله الا الله

اخه چرا من؟چرا اون لحظه اخه؟

بخدا وقتی خانم محمدی واسه شعرام موضوع میده ککه شعر بگم  منو اجی ندا و اجی هستی و اجی کربلاییم(نرگس)میفهمیم نقاشیمون خعلی بهتر از شعر گفتنمونه.

حالا از اون موقع جواب سلاممو نمیده به نظرتون ناراحت شد؟!!

.

.

‌.

.

.

.

دلتنگ سوتی بده:))

التماس دعا

یا حق...

 



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: شنبه 95/3/22::: ساعت 2:29 عصر


خسته از سرنگ های  بی رحم همیشگی...

خسته از انتظار روی تخت...

خسته از تهوع های بی وقت...

خسته از نگاه دیگران...

خسته از جمله تکراری «خدا شفا دهد»...

گاهی با خود میگوید:

کی تمام میشود؟!

بی انگه تمام برایش کلمه ای معلوم باشد...

تنها ارزویش این است:

سر امپول ها نرم باشد...

دیگر درد نکشد...

ارزو دارددوباره زندگی را زندگی کند...

ارزودارد باز هم گیسوانش را شانه بزند...

یعنی میشود؟

میشود؟!!

خدایا...

هنوز هم به تو امیدوار است...

هنوز از این امید خسته نشده...

به فکرش باش...تنها یش نگذار...

:(((

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن:دیروز تقریبا نزدیگ ساعت دو بود که یکی از همکلاسی هام اس ام اس داد میون حرفاش گفت مهلا من سرطان دارم،اون لحظه انگار دنیارو روسرم خراب کردن اول فکر کردم داره س  به سرم میذاره اما بعدا فهمیدم واقعا...

باورش برام خیلی سخته...امروز صبح دکتر بهش گفته که باید شیمی درمانی بشه...

شاید خیلی از کسانی که به این وب سر میزنن بشناسنش...فقط ازتون میخوام تو این روزای عزیز ماه مبارک رمضان براش دعا کنین...خبلی به دعاتون نیاز داداره...

.

.

.

.

.

.

التماس دعا...

دلتنگ...

یا حیدر...

 



^_^SHZ-RHZM^_^ ::: چهارشنبه 95/3/19::: ساعت 3:37 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 5
کل بازدید :3299
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
^_^SHZ-RHZM^_^
احوال من از ناحیه ارباب است همه ایل و تبارم بنویسید حسین ع...
 
 
>>لینک دوستان<<
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
قاطی پاطی
شب های عاشقانه و بارانی...
ریحانه
ashura.shia.muharram
لحظه های آبی( دلسروده های فضل ا... قاسمی)
تنهایی......!!!!!!
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
ღღتنهاییღღ
ـــــــ م . ج ـــــــــ
سرچشمـــه فضیـلـــت ها ؛ امـــام مهــدی علیــه السلام
❤ღنیلوفرهای آبیღ❤
تکنولوژی با طعم دوستی
دخی رپر
در سایه سار ولایت
حق وباطل تیغی دولبه
جاده خاکی
تغییر مطلوب
کوثر ولایت
حجاب و عفاف
دنیای فرشته ها
*×*عاشقانه ای برای تو*×*
فرمانده آسمانی من
ما تا آخرایستاده ایم
اسیرعشق
عِــطـر ظــهــور
فانوس عشق
یاران همیشگی امامت
RASTI
خط سرخ شهادت
ستارگان دوکوهه
پستِ دل
دل پرخاطره
منتظر
....
شهادت به روز...
دختری بربام خراسان ↜✹
دلنوشته های قاصدک
شهیدان مظلومند
دوستدار علمدار
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
بلوچستان
結晶 عاشقانه های من و خدا 結晶
ایوون رویا
کلبۀ عاشقانه
My Girly World

!هـ ــوآدارآنـ ــ وآقعــ ـیـ ـ رضـ ـآ قوچــ ــآن نـ ـژآد !
فرشتــ ـ♥ــ ـه تنهــ ـ♥ـ ــایی
مسلخ
بــــــــــاور
****
دهکده کوچک ما
عمار انقلاب
مانانا
عکس های مصطفی
المهدی قزوین آبیک 1450
سارا احمدی
چادری در باد
Missing
حجاب ناب
بَرُ و بَچ
رودبر
/ sad /
راسخون
میـ ـسپارمت بـ ـه لبـ ـخند هـ ـا
کـ ـهـ ـکـ ـشـ ـان
خط به خط
شاهکار خالق
از هر در سخنی
سیب گلاب
love sarina&sogand volleyball
دیجی مارکت
دیجی بازار
دیجی فروش
فروشگاه سی گل
【∂Đιss ℓσνє ℓ
کشکول
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<